|
پزشكي و زندگي مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک ... چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
| ||
|
به نام او شب آخرین امتحان کتبی فیزیوپاتولوژی ۱ ...گوارش... یک ترم بود، سه ماه درس و ۴۰ روز امتحان...یک ترم بود و کتاب هاریسون غدد و گوارش و روماتو...یک ترم بود و کتاب سیسیل قلب و رابینز پاتو و باربارا بیتز سمیولوژی... روز اولی که فیزیوپاتولوژی رو شروع کردم با خودم عهد بستم تا اول دی بجز کتاب چیزی نخونم، و نخوندم...ترم سنگینی بود...اولین نگاه های بالینی رسمی!!...اولین نگرش بالینی...اولین استدلال های بالینی... هر قدر سه ماه اول لذت بخش بود حتی با سختی، این ۴۰ روز سخت بود و بی لذت و خسته کننده...تمام امتحاناتمو با عروسکای زیر گذروندم...به جز اردک و گوسفند بزرگه بقیه هدیه های تولد امسالم بودن!! شب آخرین امتحان کتبی فیزیوپاتولوژی ۱ ...گوارش... خرسم توی بغلمه و گوارش میخونم...هپاتیتت، پانکراتیت، اولسر پپتیک و ...خاصیت شب امتحانه گویا!!!...فکرم پر میکشه و میره به اول ابتدایی... من بودم و هانیه...مامان من معلم کلاس دوم و مامان هانیه معلم کلاس پنجم...خونه هامون خیلی از هم دور نبود...هر روز من و هانیه با هم و مامانا با هم برمیگشتیم خونه...چند متر دور تر از ما...هر روز سر کوچه ی ما که میرسیدیم هانیه توی گوشم میگفت نجمه مامانم اجازه نمیده تو به زود دستمو بکش و با هم فیلم بازی کنیم انگار تو داری منو به زور میبری خونتون!!...منم از خدا خواسته...فیلم بازی میکردیم و میرفتیم خونه ما تا بعد از ظهر...با مانتو های خاکستری و مقنعه های سفیدمون روی پله های حیاطمون مینشستیم و مشقامونو مینوشتیم...بعد بدو میرفتیم توی اتاق من و شروع میکردیم به بازی کردن... یادمه کلاس دوم به جامدادی توتفرنگیش چقدر حسودیم میشد ما اومدیم مشهد و از هم دور شدیم...دورادور ازش خبر داشتم...تا اینکه فهمیدم بچه دار شده!!!...ازدواج فامیلی!!...دیگه درس نخوند و الان یه پسر سه ساله داره...یه پسر که حتما مثل خودش سفید و خوشگله شب آخرین امتحان کتبی فیزیوپاتولوژی ۱ ...گوارش... خرسم توی بغلمه و فکر میکنم به خودم و هانیه...به اینکه اون برای بچش عروسک میخره و من دور و برمو پر عروسک کردم تا آرومم کنن برای امتحانای سخت فیزیوپاتولوژی...اون شده یه مامان خانم نه...فکر نمیکنم راه من درسته یا راه اون...ما خودمون انتخاب کردیم...فکر نمیکنم به اینکه خوش به حالش امتحان نداره و راحت میخوابه...فکر میکنم به این فاصله هایی که از هم گرفتیم...به اینکه دنیا هامون چقـــــــــــــــدر از هم دور شد...ته دلم حسودیم میشه به مامان شدنش هانیه جونم دعا میکنم زندگی شاد و قشنگی داشته باشی شب آخرین امتحان کتبی فیزیوپاتولوژی ۱ ...گوارش...
پ.ن : عاشق خرسمم...عاشق آرامشی که بهم میده چون وقتی بغلش میکنم محبت دوستام بهم منتقل میشه...عاشق نگاه های دوستام وقتی بهم هدیه دادنش...بعد امتحانا میخوام بقیه عروسکامو از زیر تختم بیرون بیارم!!! فقط امتحان سمیولوژیمون مونده...بعدش از خوندنم توی فیزیوپاتی مینویسم شاید براتو مفید باشه... [ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 22:8 ] [ نجمه ]
روز هایی رو نفس میکشیم که جای نیما ها و اخوان هایی خالیه برای توصیفش...روزهایی که جای امیر کبیر و مصدق و بازرگان هایی خالی برای ساختنش...روزهایی که جای نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد خالیه برای زدن حرف های نو و از جنس انسان و انسانیت، از جنس خدا...روزهایی که خالیه جای کوروش کبیر تا کم کنه مسمویت هوای تنفسی رو!!!... روزهایی رو نفس میکشیم که من، من شدم و تو، تو...روزهایی که حرفی از ما نیست... توی ذهنم مینویسم...حرف هایی رو از جنس این روزها به زیان رشتم...خط میزنم که برای عموم فایده ای نداره!!...خط میزنم که چرا بنویسم؟...حرف ها این روزها جایگاهی ندارد دیگر...این "من" ها هر کدوم حرف هایی دارن...حرف ها شنیده شده ولی بلاکر هایی قوی نمیذارن برسه به قشر Association شنوایی... کاش جای این بلاکر هایی قوی ای که بر سر راه دیدن ها و شنیدن هاست با روح و احساس، میتونستم نوروترنسمیتر هایی رو بلاک کنم و چند روزی خوش رو هدیه به بیمار های عصبی...بیان ژن هایی رو مهار کنم و دیدن بهار پیش رو، رو هدیه به بیمار های نقص ژنتیکی... کاش جای بلاک شدن عواطف و احساس آدمی بدی ها بلاک میشد و همه با هم چند روزی رو کنار هم نفس میکشیدیم... ... میرم گوارش بخونم...آخرین امتحان کتبی این ترم...میرم بخونم حتی اگه قرار باشه آخرین نفس های زندگیمو بکشم :دی... کار من شاید این است که به جای غر زدن!!! پی گوارش بروم!!! :) [ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 22:49 ] [ نجمه ]
خیلی دوست داشتم میتونستم این آهنگ رو به بهترین استادم تقدیم کنم...آهنگی که از ترم سه شده بزرگترین آرامش من قبل از تمام امتحان های سخت... آهنگی که لا به لای تک تک نت های موسیقیش عشق خوابیده...هر نتی که نواخته میشه این عشق بیدار میشه... توی تمام زندگیم هیچ وقته هیچ وقت دیگه احساسی رو که سر کلاس های نورو داشتم تجربه نکردم...بعضی روز ها ته دلم آرزو میکنم کاش میشد برگردم به اون روز ها و اون حس و حال...برگردم و توی یکی ازین لحظه های ناب بمیرم و دنیا تموم شه...بمیرم و اون حس قشنگ تبدیل بشه به یه حس جاودانی که هیچ حس دیگه ای نتونه جاشو بگیره!!!! ... امروز قبل امتحان رفتم آموزش که ببینم ترم سه ای ها ... هر ترمی که شروع میشه من به ترم سه ای هایی فکر میکنم که میخوان برن و بشینن سر کلاس های نورو دکتر حق.یر...یه آه بزرگ میکشم و ته دلم بهشون میگم خوش به حالتون...هر ترم موقع انتخاب واحد بیشترین درسی که برام چشمک میزنه نوروآناتومیه...بیشترین درسی که آمارشو هر روز میگیرم که کی پر میشه و تا حالا چند نفر انتخابش کردن... ... دارم یه تصمیم بزرگ برای زندگیم و عشقم میگیرم...برای نوروی عزیزم...یه تصمیم بزرگ که شاید یه ریسک به نظر بیاد...تصمیمی که قرار نیست کسی بدونه جز استادایی که ازشون مشورت خواهم گرفت...یه تصمیم که حتی فکر کردن بهش دست و پامو میلرزونه و تپش قلب رو مهمون لحظه هام میکنه...تا حالا توی زندگیم هیچ وقت این قدر واقعی به یه آرزوی بزرگ فکر نکرده بودم...همیشه توی رویا بودم...برای اولین بار دارم به یه آرزوی بزرگ واقعی فکر میکنم...دعا کنین برام خیلی نیاز دارم... ... امتحان پاتو و سمیو دادیم...یکشنبه قلب داریم...قلب میخونم ( با اعصاب و مغزم) ولی قلبم برای اعصاب میزنه [ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 19:44 ] [ نجمه ]
نجمه ی خندون این روز ها رو ساختم، با حذف Input هایی که Output ی مستقیم داشتن به غدد اشکیم(لاکریمالم!!)... نجمه ی خندون این روز ها رو ساختم با بلاک کردن اون قسمت از قشر مغزم که خنده رو از لبام، شکر رو از زبونم، عشق به پزشکی رو از قلبم میگرفت... با این حذف کردن ها...با گرسنگی کشیدن این قسمت از قشر مغزم...خشم دیدم، مثل همه ی گرسنگی ها...ولی مثل هر گرسنگی طولانی مدتی انرژیش تحلیل رفت...شروع کرد به آتروفی شدن... ... من بی علاقه به روماتولوژی! دارم با ذوق روماتو میخونم...خواهرم آهنگی میذاره...یکی از Input های قوی این قسمت از قشر مغزم...کاری ندارم به خنده های چند ثانیه قبلم، کاری ندارم به ذوقی که برای اولین بار ها از خوندن روماتو بهم دست داده، اشک هام جاری میشه...نه یک قطره، نه دو قطره که میباره مثل بارون... نجمه ی خسته از ساعت ها درس خوندن میره توی حال کمی استراحت کنه...همه تلوزیون تماشا میکنن...منم چشم هام به سمت تلوزیون برمیگرده...سریال شیدایی!...نیرویی درونم میگه نجمه پاشو برو کار دست خودت میدی!!!...ولی اینم جزو همون Input هاست!!...نیروی قوی ای داره...چشم هام بارونی میشه با خیلی از صحنه های این سریال...اشک هام میریزه وقتی مامان شیدا بغلش میکنه...پا میشم برم...آهنگ پایانیش پخش میشه...دیگه هیچ نیرویی نمیتونه جلوی اشک هامو بگیره...آهنگشو برای خواهرم دانلود میکنم ولی کات میکنم توی گوشیش تا مبادا هوس کنم به گوش گردنش!... ... آره این تحت فشار بودن هایی که شبی با جیغ کشیدن های تو خواب بیدارم میکنن، آستانه ی تحریک نورون های عصبیمو خیلی پایین آورده...اون قدر که قشر به نسبت آتروفیه شدم با یک آهنگ این قدر تحریک میشه...قشری که چیزی نمونده بتونم فیبروزیش کنم!!!... ... ولی نجمه باز هم لبخند میزنه :) ...نمیذاره چند تا نورون!! تمامشو تسخیر کنه...نمیذاره میلیارد ها نورونش تسلیم چند تا نورون فسقلی بشه :دی ... دلم برای وبلاگم تنگ میشه خب!!!:دی...مینویسم آروم میشم... بعد نوشت : در راستای این پست باید بگم که!! ما توی مغز یه خاصیت داریم به اسم پلاستیسیته!!...یعنی از هر قسمت مغزت استفاده نکنی بقیه جاشو میگیرن!!!!:دی ...منظور من این بودا نمیخواستم خیلی علمیش کنم!!!!:دی ... [ جمعه 9 دی1390 ] [ 17:24 ] [ نجمه ]
از خواب بیدار میشم...پر انرژی شروع میکنم به درس خوندن...استرس کمی قلقلکم میده!!!:دی...بر عکس تمام ماه های سال که زیاد عکس خودمو با دقت توی آینه نمیبینم فصل امتحان ها کبودی زیر چشمام وادارم میکنه به ریز بینی...بیشتر این ترم فقط خنده روی لب هام بود عکس ترم های پیش...توی آینه یه دختر شاد و خندان میدیدم تا امروز!!!:دی...امروز خستگی توی چهرم موج میزد...چشمای خسته و پر اضطرابی که هاله ای از کبودی مهمونش شده!!:دی... ... شاید 18 و 81 کف دستم پر رنگ تر از دوستام بود...شاید به شوخی میگفتیم من نارسایی آدرنال دارم و غش میکردیم از خنده...ولی توی همون شوخی ها و خنده ها تنها دلیلی که میاوردم تا این تشخیص رو رد کنم تحمل استرس امتحانا بود!!!:دی... ... امروز دوباره حضور مفید و موثر کورتیزول عزیزم!! رو توی خونم حس میکنم...کورتیزولی که کمکم میکنه تا بتونم شرایط استرس زایی مثل امتحان های فیزیوپاتی!! رو تحمل کنم!!:دی... دوستت دارم آدرنال جونم!!...ببار! که این ترم خیلی به قطره های بارانت نیاز دارمممممممممممممممم... ... امتحان پاتو و قلب و گوارش و غدد و روماتو و سمیو توی 18 روز یعنی نیاز مبرم!! به جناب کورتیزول!!!:دی...حس میکنم فیزیولوژی مغزم هم توی فصل امتحانا عوض میشه!!!...کلا به هم میریزیم تا 10 بهمن!!!!...ضربان قلب پایه به 90 و یا بیشتر شیفت میکنه!!!:دی ... استرس میداریم دوستان...مثل هر ترم و همه ی امتحانا!!:دی...دعایمان کنید...تا بعد امتحان ها بابای... [ یکشنبه 4 دی1390 ] [ 20:40 ] [ نجمه ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||