تبليغاتX
پزشكي و زندگي

پزشكي و زندگي

از زندگي يك پزشك ( البته بهتر است فعلا بگویم دانشجوی پزشکی!) چه مي دانيد؟

به نام خدا

I am not an animal , I am a human

عکس بالا مربوط به فيلم مرد فيل نماست، فيلمي که سال ها پيش خواهر و برادرم ديده بودند ولي من به دليل درس! و... فرصت نکرده بودم ببينم.مدت ها بود که تمايل داشتم اين فيلم را تماشا کنم تا اينکه ديشب نصف شب به سرم زد تا به تماشاي اين فيلم بپردازم! هر وقت احساس نياز به ديدن فيلمي خاص کنم حتما بايد تماشايش کنم! مثل ديشب!

از همتون دعوت ميکنم اگر اين فيلم را نديدين حتما ببينيد، فيلمي تاثير گذار و پر معنا که زيبايي هاي باطني و ارزش هاي انساني را به تصوير ميکشد، در قالب انساني که به طور قريب به صد در صد از داشتن اين جسم خاکي به گونه اي محروم است، اما در بطن اين جسم به ظاهر زشت و چندش اور که موجب خنده ي يک عده از انسان ها ميشود و اشک گروهي ديگر را در مي اورد، انساني که همه او را مسخره ميکنند، دست مي اندازند و اذيتش ميکنند، اما، اما کسي او را روميو! ( معادل با مجنون خودمون!) ميداند و برايش ارزش فوق العاده اي قائل است چون او را ميبيند، حقيقت باطني او را ميبيند که سر شار از احساس و عاطفه و محبت است. انساني باهوش که فقط به دليل يک نقص ‍‍ژنتيکي با ديگر همنوعانش متفاوت است.

موضوع جالبي که توي اين فيلم توجهم را جلب کرد اين بود که جان ( مرد فيل نما ) همه را زيبا ميديد، و با ديدن زيبايي ديگران اشک ميريخت و من اين را تنها دليل بر باطن زيباي او ميدانم نه چيز ديگري! به نظر من يک انسان با باطني زيبا زيبا ميبيند، حتي اگر ظاهرش زيبا نباشد، و افرادي با زيبايي ظاهري اگر باطني زيبا نداشته باشند نميتوانند زيبا ببينند...

جملاتي که بالاي عکس نوشتم جملاتي بودند که اشک را بر گونه ي هر بيننده اي جاري خواهد کرد، بعد از ازار و اذيت جان و تعقيب او در خيابان براي به سخره گرفتن وي او را در يک کوچه ي بمبست گير مي اورند و ميخواهد او را بزنند و اذيتش کنند و او اين جملات را با صداي بلند به حالت فرياد ميگويد: من حيوان نيستم، من يک انسان هستم، و اشک از گونه هايش جاري ميشود و با صدايي که رو به خاموشي ميرود تکرار ميکند من حيوان نيستم، من يک انسان هستم...

تصميم داشتم برداشتم را در مورد اين فيلم به طور کمال بنويسم اما نتوانستم صبر کنم! از صبح فکرم را به خود مشغول کرده است...

کاش...

دوستت دارم جان عزيز...

مرد فيل نما واقعي بوده است، و تمام اتفاقات و حوادثي که در اين فيلم به تصوير کشيده شده است حقيقت داشته است، به حدي جان را اذيت ميکنند که...

و با تکرار! : چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 13:43  توسط نجمه  | 

به نام ارام بخش دلها

روزها ، ماه ها ، و حتی بهتره بگویم چند سالی است دلم برای سادگی ، برای بی الایشی ، برای صداقت ، برای پاکی ، برای صفا و صمیمیت،برای .... در دنیای خارج از چهار دیواری خونمون تنگ شده!...

امروزه که میفهمم چرا این جام! چرا مشهدم! چرا نرفتم تهران! امروزه که میفهمم اگه خدا خونوادمو ازم میگرفت چند صباحی هم طول نمیکشید که یا روانه ی تیمارستان میشدم و یا منو باید افسرده و گوشه گیر میدیدن!

امروزه که میفهمم مثل داستان گنجشک و خدا ، من با از دست دادن به ظاهر چیزی که آرزوشو داشتم بزرگترین هدیه ی الهی رو به دست اوردم، بزرگ ترین هدیه ای که خدا میتونسته به من بده و منو ازش دریغ نکرده  و اون خونواده ی عزیزمه...

امروزه که میفهمم هیچ کس ، هیچ کس ، هیچ کس به اندازه ی اعضای خونوادم ارزش نداره!...

امروزه که میفهمم ...

خدا جونم با تمام وجودم ازت تشکر میکنم، ازت تشکر میکنم که به من این حقو دادی که از دانشگاه به اغوش گرم خونوادم برگردم، ازت ممنونم که منو به حال خودم رها نکردی، ازت ممنونم که با کنار هم گذاشتن تمام این تضاد های شخصیتی بهم فهموندی که چه کسی ارزش داره و چه کسی نه، ازت ممنونم که ...

به قول داداش بزرگم ارزشمند ترین عنصر موجود برای هر کس خونوادشه ، و هر کس باید تمام سعیشو بکنه تا بتونه ازش مراقبت کنه، نذاره خدشه ای بهش وارد بشه، یادش به خیر! که چقدر من باهاش بحث میکردم، یادش به خیر! چقدر باهاش مخالفت میکردم! یادش به خیر بهم میگفت بالاخره خودت یه روزی به همین نتیجه میرسی!...

من مثل یک کودک! دنیای اطرافمو خیلی زیبا تر از این حرفا تجسم میکردم! من هیچ گونه بدی ای رو نمیدیدم! فکر نمیکردم بدی وجود داشته باشه! فکر میکردم بدی مال قصه هاست! ولی دارم به عینه میبینم این خوبیه که باید تو قصه ها دنبالش کشت!

کاش به قول سیاوش فقط یه بار، فقط یه بار ادما نقابشونو بردارن و خودشون زندگی کنن!! کاش اون باطن پاکی رو که برای همه ی مردم دنیا! تصور میکردم واقعا وجود داشت!

کاش دنیا به همون سادگی ، به همون پاکی ، به همون زلالی و بی الایشی ای بود که تصور میکردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 14:13  توسط نجمه  | 

* خود عکس به اندازه ی یک دنیا باهام حرف میزنه شما رو نمیدونم!

سلام

نمیدونم کی...نمیدونم کجا...نمیدونم از زبان کدام دانشمند خوانده بودم که انسان چیزی رو یاد نمیگیره که یاد نداشته باشه!! وقتی اولین بار شنیدمش برام قابل هضم نبود، نمیتونستم بفهمم چی میگه، ولی الان شده جزء موضوعاتی که فکرمو به خودش مشغول کرده، یه جور رابطه ی متقابل بین دونسته ی امروز، دیروز و فردا!!

 نیمیشن ملاقات با خوانواده ی رابینسون ها رو که دیدم به نکته ی جالبی اشاره کرده بود که برام خیلی قابل تامل بود، توی اون فیلم میگفت که گذشته روی حال، حال روی اینده و اینده روی گذشته و حال! تاثیر میذاره!!!!! تاثیر اینده بر گذشته یکی از نکاتی بود که توی این فیلم پر معنا توجهم را جلب کرد...

یادگیری هم میتونه همچین سیکلی رو داشته باشه اگر چه غیر ممکن به نظر میرسه و مطمئنا با تجربیات معدود نمیشه همچین چیزی رو اثبات کرد! ولی تاثیر اینده بر گذشته رو چی؟ میشه؟ این طوری زندگی ادما تصمیماتشون، اقداماتشون مثل یک چرخه میشه! یعنی واقعا میشه حرکت امروز من روی زندگی گذشتم که زندگی امروزمو رقم میزنه تاثیربذاره؟!...

فیلم اثر پروانه ای خیلی زیبا بود، تاثیر جزئی ترین تصمیماتمون رو بر زندگی ایندمون بررسی میکرد ولی هیچ وقت از تاثیر اینده بر گذشته چیزی نشنیده بودم، و هیچ وقتم از خودم اختراع نکرده بودم که یادگیری میتونه همچین سیکلی داشته باشه! خودمم نمیدونم چی میگم!

ولی این جمله رو دارم قبول میکنم! و با قبولش به این نتیجه میرسم که انسان نباید ازهیچ تجربه ای، از هیچ مسئله ای خودشو دریغ کنه! من چیزی رو یاد میگیرم که یاد دارم! حرف کمی نیست! البته یادگیری اولیه رو نمیتونم توجیه کنم برای همین دنبال یک رابطه گشتم و اونم این بود که من امروز یاد میگیرم که دیروز یاد بگیرم، دیروز یاد گرفتم که امروز یاد بگیرم! و امروز یاد میگیرم که اینده یاد بگیرم!! نمیدونم خودمم نمیدونم...

جدی نگیرین! بازم فکرم پر کشیده بود سمت...!

ـــ از تمام دوستان عزیزی که این مدت نتونستم بهشون سر بزنم عذر میخوام سر فرصت به همه ی دوستان عزیزم سر خواهم زد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 19:22  توسط نجمه  | 

به نام خدا

تا حالا راجع به بیماری دانشجویان پزشکی چیزی شنیدین؟(MEDICAL STUDENT SYNDROME)، در حال مطالعه ی این بیماری رایج در دانشجویان پزشکی بودم که در مغزم مطلبی دیگر جرقه زد! در واقع این بیماری به طور خلاصه نوعی خود بیمار انگاری توسط دانشجویان پزشکی است که به دلیل اشنایی با علائم بیماری ها آن هم به طور نه چندان کامل در ابتدا رخ میدهد، یعنی فرد با اشنا شدن با بیماری ها پس از یافتن گاهی حتی یکی از علائم در وجود خود بیماری مورد مطالعه ی خویش را به خود نسبت داده و حتی با تلقین های صورت گرفته میتواند منجر به ابتلای واقعی فرد به ان بیماری شود...

و همگی شنیدین که میگن روانشناسان خودشان دیوانه اند؟

من به یک نتیجه ای رسیدم! البته ممکنه فقط در مورد خود من صدق بکنه!، این که من در گذشته( تا همین چند هفته ی پیش!) به دلیل خوندن افراطی وبلاگ ها زندگی واقعی خودمو از خودم گرفته بودم! وبلاگ ها بخش عظیمی از خاطرات و تفکرات و برداشت های هر فرد از محیط اطرافش و ... را شامل میشود، و من با ورود ناگهانی به این دنیا و علاقه ی عجیب به روانشناسی افراد با خوندن افراطی و بدون فکر تعداد زیادی از وبلاگ ها تا حدودی شخصیت و هویت خودمو از دست داده بودم! یعنی دیگه تنها زندگی من وجود نداشت ومن درگیر زندگی افراد زیادی شده بودم! و از زندگی خودم فرسنگ ها فاصله گرفته بودم! زندگی من اهدافم، ارمان هام همگی به طوری غیر ارادی رنگ و بوی اصلی خودشو از دست داده بود و در مواجهه با سیل کثیری از افکار و اعتقادات و هویت ها دچار یک اشفتگی هویتی شده بودم، دچار یک از خود بیگانگی!از خود فراموشی...

و البته دلیل عمده ی این درگیری فاصله از اجتماع در گذشته و زندگی تک محورانه ای بود که داشتم! و سنی که در اون قرار گرفتم...

مدتی است با خوندن وبلاگ ها این گونه تخت تاثیر قرار نمیگیرم!

باید با مردم زندگی کرد، باید وارد بطن زندگی افراد شد تا توانست ان ها را شناخت و به ان ها کمک کرد و از تجربیاتشان استفاده کرد اما هرگز نباید فراموش کرد که تو برای خود زندگی میکنی ومثل سایرین برای خود زندگی منحصر به فردی داری که باید به آن پرداخت و انرژی خودرا صرف آن کرد...

احساس میکنم در حق خودم و در حق زندگیم کوتاهی کردم، بدی کردم و این تنها یکی از مواردی است که موجب این کوتاهی دراین مدت شده بود!

غرق شدن در زندگی سایرین به گونه ای که از زندگی خودت فراموش کنی خیلی میتونه خطرناک و آسیب رسان باشه...

دوست دارم به زندگی واقعیم برگردم، دوست دارم مثل گذشته ها خودم و محیط کوچک اطرافم برام ارزش بالای گذشته را داشته باشد، دوست دارم فکر و ذکرم خونوادم، خودم، درسام، پزشکی، دوستای گلم و اهدافم باشه. دوست دارم این قدر بیتفاوت از کنار لذت بخش ترین بخش های زندگیم که در گذشته براشون جون میدادم نگذرم. دوست دارم گاهی مسائل پیش پا افتاده برام با ارزش بشه!. دوست دارم مثل گذشته البوم عکسمو بردارم و با لذت به عکسام نگاه کنم و به خودم افتخار کنم! دوست دارم ...

و در آخر دوست دارم این فکر اشفته و پراکنده ای که دارم و مدتی است در حال سازماندهی اون هستم بتونم مثل گذشته ازش یک فکر با توانایی فوکوس کردن روی مطالب مهم زندگیم بسازم...

دوست دارم دنیای کوچیک خودمو به خودم برگردونم تا اینکه توی این دنیای بزرگ در حال غرق شدن باشم...

دوست دارم ...

پ.ن: البته این به معنای این نیست که من بخوام پس رفت کنم، من فقط میخوام زندگی واقعیمو به دست بیارم و در قالب اون رشد کنم کاری که مدتی است شروع کردم و در جریانشم...

+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 22:36  توسط نجمه  | 

به نام خالق تمام این عضمت هایی که با هر بار پی بردن به آن ها اشک از چشمانم جاری میشود...

سلام

 بله دیگه منم ترم دویی شدم!

احساس خیلی خوبی به ادم دست میده وقتی میبینه صفر کیلومتر نیست! وقتی میبینه یه چیزایی یاد گرفته هر چند میتونسته دوچیزایی یاد بگیره !

شنبه انتخاب واحد کردم، بیست واحد ! و البته توامان با اولین سوتی انتخاب واحدم!! نوشتنش از حوصله ام خارج است! فقط تا همین حد که متوجه شدم چقدر اعتماد به نفسم پایین میباشد ، مربی رانندگیم بهم میگفت خیلی اعتماد به نفس بالایی داری! من کم دختر دیدم مثل تو این قدر اعتماد به نفس داشته باشند! میگفت من تا حالا چهار هزار کارآموز دختر داشتم مثل تو کسانی که تا این حد اعتماد به نفس بالایی داشتند انگشت شمار بودن! دوستم هم همراه من بود همیشه به اون میگفت اعتماد به نفسش کمه! در حالی که من فکر میکردم اعتماد به نفس اون بیشتره! حتی توی این زمینه هم اعتمادبه نفسم پایینه! این که نمیتونم قبول کنم اعتماد به نفسم در عمل زیاده!

این ترم ما اناتومی اندام ـ بیوشیمی ۲ ـ بافت ـ زبان تخصصی ـ  ـ اندیشه ۲ ـ تاریخ امامت داریم.

کتاب زبان تخصصی و بافت رو خریدم  ، از توی اطلسم اندام رو یه نگاهی انداختم  ، یکم از حجم این درسا ترسیدم!  وقتی درسای پزشک بارانی رو دیدم با خودم گفتم اصلا ما نسبت به اونا هیچی نداریم که! بعد وقتی نظر پدر رو مبنی بر این که : درسای علوم پایه در برابر حجم مطالبی که قرار است یاد بگیریم هیچ است! و اگر از الان بترسیم نمیتونیم هفت سال دوام بیاوریم در وبلاگ پزشک بارانی خواندم ، از خودم خجالت کشیدم! بی اختیار احساس سبک بالی بهم دست داد! دیگه این درسا برام زیاد نیستن ، اصلا دیگه قرار نیست به این فکر کنم که چقدر حجم درسامون زیادن ناسلامتی قراره ما در اینده ای دور! پزشک بشیم! ما نخوایم اینا رو یاد بگیریم و تلاش نکنیم پس کی باید یاد بگیره؟ جس خوبی بهم دست داد ...

امیدوارم این ترم بتونم استفاده کنم نه مثل ترم پیش...!

ترم پیش خب جوون بودیم و ...! ولی این ترم نباید اشتباهات ترم پیش رو مرتکب بشم، از سی ام ترممون شروع میشه ولی تصمیم داریم از ۴ مهر بریم دانشگاه ، تصمیم دارم ترم جدید رو با انرژی شروع کنم، شما هم برام دعا کنین تا موفق بشم!!


تصمیم دارم این جا اسم اساتید ترم گذشتمونو به عنوان یادگاری! بنویسم:

اناتومی تنه:

توراکس: دکتر ع*ل*و*ی                                            شکم: دکتر ج*ع*ف*ر*پ*و*ر         

لگن: دکتر م*ح*م*و*د*ی*ا*ن                              اناتومی عملی: دکتر ن*ظ*ر*ی

بیوشیمی:

دکتر پ*ر*ی*ز*ا*د*ه

فیزیک پزشکی :

خانوم دکتر س*ا*ز*گ*ا*ر*ن*ی*ا                                 اقای دکتر ح*ا*ج*ی*ز*ا*د*ه

اندیشه ۱ :

دکتر م*س*ع*و*د*ی

زبان عمومی:

دکتر ح*ا*ذ*ق*ی

بهداشت ۱:

دکتر پ*ر*ی*ز*ا*د*ه        دکتر ع*ر*ف*ا*ن*ی*ا*ن           دکتر خ*و*ا*ج*ه*د*ل*و*ئ*ی

تربیت بدنی:

خانوم و*ک*ی*ل*ز*ا*د*ه

روانشناسی:

دکتر م*د*ر*س*غ*ر*و*ی

+ نوشته شده در  جمعه 27 شهریور1388ساعت 15:52  توسط نجمه  | 

به نام خدا

این پست رو فقط برای این مینویسم تا این دلتنگیمو همین جا بذارم و برم! خیلی خوشحال و شاد بودم که داره ترم جدیدمون شروع میشه! تا دیشب!! بعد از گوش دادن به اهنگ secret garden احساس عجیبی بهم دست داد! دلم گرفت! بغض کردم...

تمام اتفاقات ترم گذشته اومد جلوی چشام! ترم بدی نبود ولی خب بعضی اتفاقاتش خیلی خوشایند نبود! اگه وقت کنم بعدا ازشون مینویسم، خیلی بزرگ تر شدیم، خیلی تجربه کسب کردیم! ولی از کم کاری هام، از کوتاهی هایی که کردم! از تلف کردن وقتم از...! دلم میگیره! البته دلتنگی من یکمیشم به خاطر اینه که بزرگ تر شدم و دیگه اجازه ندارم مثل یک ترم یکی رفتار کنم!!

بعضی وقت ها با اینکه همه چیز بر وفق مراد هم هست ادم بد جوری دلش میگیره، الانم دقیقا همین طوره...

این پست رو نوشتم فقط چون باید دلتنگیمو یه جایی میذاشتم و میرفتم چون خیلی کاردارم!!

فردا انتخاب واحدمونه، حتما در موردش مینویسم

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 12:31  توسط نجمه  | 

If the only tool you have is a hammer, all problems  begin to look like nails.

اگر تنها ابزار شما چکش باشد، هر وسیله ای را میخ می یابید. ( مازلو )

تفکر را می توان به دو دسته همگرا و واگرا تقسیم نمود :

تفکر واگرا به معنای ارائه راه حلهای جدید در حل مسأله است . در تفکر واگرا ، خلاقیت مطرح است .

تفکر همگرا به معنای ارائه راه حلهای قدیمی در برابر یک مسأله است. تفکر همگرا همان تفکر منطقی است .

تفکر همگرا و واگرا با یکدیگر متفاوتند.جهت تفکر همگرا به سمت عرف و عادات جامعه، راه ها و افکار پذیرفته شده است، ولی تفکر واگرا از عرف و عادات دور میشود و سنت شکن است. در تفکر همگرا، امور، مربوط به هم در نظر گرفته و امور نامربوط کنار گذاشته میشوند، ولی در تفکر واگرا بین امور نامربوط ارتباطبرقرار میشود.

فردی که دارای تفکر خلاق است ، سعی می کند ، عناصر و اجزاء نامربوط را به هم متصل کند .
در تفکر همگرا ، امکان اشتباه نیست و فرد سعی دارد ، از اشتباه پرهیز نماید . در تفکر واگرا و خلاق ، به فرد فرصت اشتباه داده می شود.

برای تفکر منطقی و همگرا ، جهت مشخص است ، اما مسیر خاصی در تفکر وجود ندارد و مقصد مشخص نیست .

در سیستم آموزشی ، این دو نوع تفکر را می توان به صورت موازی و از طریق فعالیتهای مختلف ، پرورش داد و لزوماً ، یکی بر دیگری مقدم نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 21:7  توسط نجمه  | 

به نام خدا

همیشه با دیده ی تحقیر به ادم هایی که برای رسیدن به یک نتیجه از خود همان نتیجه شروع میکردند مینگریستم...

و خب همیشه هم از موفقیت های چنین ادم هایی در حیرت بودم! همیشه فکر میکردم باید با یک ایده ی ناب و جدید شروع به کار کنم، فکر میکردم باید تک بیاندیشم و تک عمل کنم...

ولی به نظرم این افکار فقط برای من یک مانع بود، یک هاله که نمیگذاشت خیلی چیزها را ببینم، نمیگذاشت هیچ وقت شروع به عمل کنم، همان ضرب المثل معروف که میگوید سنگ بزرگ نشانه ی نزدن است...

شروع کردن از یک نتیجه با هدف رسیدن به همان نتیجه شاید خیلی مضحک به نظر برسه ولی به عینه شاهد این بودم و تجربه کردم که میتواند متفاوت با ذهنیتت قبل از شروع باشد!

تمام نظریه ها، تمام اختراع ها، تمام اکتشافات، ناب اغاز نشده اند، ولی ناب پرورش یافته اند...

تازگی ها به این ایمان پیدا کردم که هر چقدر شروع را سخت تر بگیری سخت تر شروع به حرکت میکنی، شایدم هرگز شروع به حرکت نکنی، فکر میکنم این ادامه ی عمل است که خیلی باید روش تامل کرد، با کمی اندیشه و روشن بینی میتوانی مسیری رو برای خودت انتخاب کنی و با گذشت زمان گام به گام افکارت و اندیشه هاتو توی اون مسیر بسط بدی، اصلا بسط افکار در ابتدا خیلی وقت ها موجب توهم میشود، پرورش افکار در حین عمل کار ساز است، افکارمان با تجربه های در حین عمل است که بسط پیدا میکند و ارزشمند میشود...

برای رسیدن به نتیجه ای که مشخص است شروع به عمل کردن کمی تا قسمتی با روحیات من جور در نمی آمد، ولی فهمیدم میتوانم با همچین اغازی ادامه و پایانی مطابق میل و ارزو های خودم رغم بزنم...

مثل چرخه های مختلف که حتما همه باهاشون اشنایی دارن، درسته که یک چرخه وقتی شروع میشه نهایت به همون نقطه میرسه و روز از نو و روزی از نو ولی به کرات شاهد این بودیم که طی این چرخه ها محصولاتی تولید میشود که خود اغاز گر یک چرخه ی دیگر هستند و ... و در کنار هم قرار گرفتن این چرخه ها گاهی میتوانند موجود هوشمند و خارق العاده ای همچون انسان بیافرینند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 12:1  توسط نجمه  | 

به نام ارام بخش دلها...

سلام

بچه که بودم و کامپیوتر تازه وارد زندگی ما شده بود، وقتی میدیدم کسی بازی کامپیوتری میکنه فکر میکردم خیلی تواناییهاش زیاده، فکر میکردم توی بازی های کامپوتری برداشتن هر قدم بر عهده ی بازیکننده ی اونه، حتی فکر میکردم نحوه ی نگاه کردن، برداشتن گام ها همه و همه بر عهده ی بازی کننده است، و فکر میکردم نمیتونم منم یه روزی بازی کنم!! تا اینکه با بازی تامب رایدر اشنا شدم، نشستم به بازی کردن با این تصور که نمیتونم و سخته! برام خیلی عجیب و جالب بود اینکه تنها برای راه رفتن من فقط نیاز به اشنایی با چهار کلید و برای پریدن و سایر کار ها جمعا قراره با ۱۰ تا از دکمه های کیبرد کار کنم! فهمیدم که این هوش و درایت من توی بازی کردنه که اهمیت داره و قرار نیست من تمام کار ها رو انجام بدم، از اون به بعد به طور عجیبی معتاد بازی های کامپیوتری شدم و دیگه بازی ای نبود که نتونم از پسش بر بیاد! بازی های فکری، کارتونی! و ...

تا قبل از اینکه شروع کنم به رانندگی کردن تصور میکردم تمام کار ها بر عهده ی منه! وقتی میدیدم یک نفر با ماشین دور یک میدون میپیچید با خودم میگفتم چقدر مهارت داره! چجوری؟! فکر میکردم این منم که باید تمام کارا رو انجام بدم! ولی فهمیدم که نخیر! این یک ماشینه و خودش تمام کار ها رو انجام میده و من فقط باید مدیریتش کنم...

بعضی وقتا که خیلی زندگی برام سخت بود و فکر میکردم نمیتونم! فکر میکردم این فقط منم توی زندگی! تنها پایه ی زندگی منم و تمام کار ها برعهده ی من! و کمی از زندگی میترسیدم...

به نظر من اداره ی زندگی تا حدودی میتونه شبیه رانندگی باشه! ما فقط یک راننده ایم ماییم که تصمیم میگیریم کجا بریم  این ماییم که زندگیمونو به هر طرفی که بخوایم هدایت میکنیم، ولی این فقط ما نیستیم که همه ی کارا رو انجام میدیم ،زندگی به تنهایی غیر ممکنه زندگی اگه قرار باشه فقط خودت همه ی کار ها رو انجام بدی غیر ممکن خواهدبود،ما مدیر زندگیمونیم ما فقط یه راهنما و هدایتگریم ولی این زندگی خودشه که داره پیش میره!

پس بهتره یاد بگیریم راننده ی حرفه ایی باشیم نه اینکه درگیر اصول و پایه و ساختمان ماشین زندگی! خیلی از راننده ها ی حرفه ای حتی نمیدونن توی ماشینشون چی وجود داره؟!

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 1:9  توسط نجمه  | 

به نام خدای خوبی ها

سلام

۲ سال پیش همچین روزی به این فکر میکردم یعنی میشه منم یه روز پزشکی قبول بشم؟ الان فکر میکنم یعنی میشه یه روزی پزشک حاذقی بشم؟ یعنی میشه بتونم یک روز به عنوان یک پزشک روی پای خودم وایستم و بدون هیچ اتکایی به کسی کمک کنم؟ البته بیشتر از همه به این فکر میکنم میتونم واقعا پزشکی رو یاد بگیرم؟ میتونم این همه علم رو طوری یاد بگیرم که مدیون خدا و بنده هاش نشم؟ میتونم با همه ی سختی هاش کنار بیام؟ میتونم...

معلوم نیست سال دیگه همچین روزی به چی فکر کنم، و سال های بعدش و بعد ها...

البته نیازی به گذشت یک سال هم نیست من هر روز افکارم تغییر میکنه!...

به هر حال امیدوارم بتونم از عهده ی مسئولیت سنگینی که به دوش دارم بر بیام، و امیدوارم یک روزی لیاقت اینو داشته باشم که این روز بزرگ رو بهم تبریک بگویند!...

روز پزشک رو به همه ی پزشکان عزیز تبریک میگم...

 و به دوستان دانشجو هم قول میدم وقتی پزشک شدن بهشون تبریک بگم حتما! فعلا فقط درساشونو بخونن، البته چون یکم ذوق دارن به عنوان جوجه پزشک به اونا هم تبریک میگم!

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 23:22  توسط نجمه  |