تبليغاتX
پزشكي و زندگي

پزشكي و زندگي
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک ... چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

زانوهاشو توی بغلش گرفته و تکیه داده به قلبم!...در رو براش باز میکنم - هر روز - ولی در پاسخ به خواهش های روزانه ی من همیشه یک جواب میده : تا وقتی این همه مهمون داری من جا نمیشم!، پا میشه و با بغض میگه منو ببین؟! آخه من ـ به این بزرگی چجوری میتونم بیام و کنار بقیه ی مهمونا بشینم؟

بهش میگم پس چرا نمیری؟! چرا هر روز این جا زانو به بغل میشینی؟...میگه: من این خونه رو دوست دارم!!...میگه وقتی به دیوار هاش تکیه میدم - از پشت همین سلول های مخطط! - حس میکنم همون جاییه که دنبالش بودم!!، همین جا میشینم، شاید یه روزی پیدا شد و خونه از مهمونای دیگه خالی و تونستم بیام تو...

...

ولی من مهمونای دیگه رو هم خیلی دوست دارم...حتی برای بعضی هاشون دعوت نامه فرستادم بارها و بارها تا قبول کردن سری به کلبه ی حقیرانه ی من بزنن!!...

...

با چشمای اشکی، تمام ماجرا رو برای همه ی مهمونا تعریف میکنم!...بهشون میگم که چقدر دوستشون دارم و با تمام وجودم دوست دارم پیشم بمونن برای همیشه...ولی اشکام جاری میشه و میگم که با تمام خوشبختی های امروزم در کنار شما، یه چیزی توی زندگیم کم دارم...که هر روز صدای نفس هاشو از پشت دیوار های قلبم میشنوم...هر صبح که از خواب پا میشم و هر شب که به خواب میرم، توی سکوت این لحظه ها، حتی میتونم تعداد نفس هاشم بشمرم...

یکی یکی بغلم میکنن و میگن نجمه، تو باید دعوتش کنی...ایمیل هاشونو برام میذارن و خداحافظی میکنن...میگن :Stay in touch

...

قلبم سنگین میزنه...توی دلم میگم، مهمون بزرگ من یک روزی صاحب خانه خواهد شد!...اون وقت ازش میخوام خونه ی کوچولوشو یکم بزرگتر کنه...حتی میتونم ازش بخوام اجازه بده به همتون ایمیل بزنم و دوباره دعوتتون کنم...فراموشم نکنین...

...

در رو براش باز میکنم...چشمای بارونی من...چشمای بارونی اون...

[ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 21:46 ] [ نجمه ]
ازم میپرسن چه خبر از جامعه ی پزشکی؟...لبخند میزنم و میگم هیچی! :)
ته دلم فکر میکنم، آره من دیگه اون نجمه ی مرداد 90 ای نیستم که خونم سریع به جوش بیاد...اون نجمه ی مرداد 90 ای نیستم که داغ کنم و بحث...که از شدت سردرد و گریه ی شبانه روز بعدش نتونم درس بخونم...
...

فکر میکنم به ماه هایی که گذشت و از یه نجمه ی مرداد 90 ای، نجمه ی فروردین 91 ای رو ساخت...

...
نجمه ای که مرداد 90، در تب و تاب علوم پایه، مورد حمله ی همه جانبه ای قرار گرفته بود...حمله ای از تماشاگران خارج گود ( جمعی از مردم! آشنا!! ) به جامعه ی پزشکی ای که با وجود علوم پایه بودن خودش رو عضوی ازون و خیلی از دوست داشتنی هاشو ( استاد ها و پزشک های خوبی که میشناسم ) رو در قلب اون میدید...

نجمه ای که داشت میسوخت از دیدن سوزوندن تر و خشک با هم...نجمه ای که طعمه ی حمله ی ناجوانمردانه ای شده بود...نجمه ای که صداش گرفت، صورتش سرخ شد، ضربان قلبش بالا رفت، بحث کرد، دلیل علمی آورد، سردرد شد!...

نجمه ای که نابینا نبود...میدید مشکلات و کوتاهی ها رو...ولی داشت آتیش میگرفت وقتی دکتر محم.ودی ها و دکتر حق.یر هایی رو توی ذهنش تصور میکرد و به هیچ شکل نمیتونست توی این کتگوری ها جا بده...

نجمه ای که یه بار ترم سه به دکتر محم.ودی گفت: استاد چرا ایران موندین؟! چند لحظه نگاهی بهش کردن و هیچی نگفتن...نگاهی که خیلی حرف داشت...

نجمه ای که اون شب نخوابید و روز بعدشم درس نخوند...نجمه ای که گفت دیگه این جمع رو دوست ندارم...فروردین 91 نشسته و توی چشماشون نگاه میکنه و با لبخند سوالاشونو پاسخ میده...:)
...

فکر میکنم به ماه هایی که گذشت و از یه نجمه ی مرداد 90 ای، نجمه ی فروردین 91 ای رو ساخت...

...
نجمه ی فروردین 91 ای که بیشتر گوش شده و چشم...نجمه ی فروردین 91 ای که جای بحث علمی کردن و دلیل علمی آوردن برای تماشاگران خارج گودی که کمتر چیزی ازشون رو متوجه نمیشن و گوش نمیدن، یه گوش گنده شده...و یه چشم...میبینه و میشنوه مشکلات و کوتاهی ها رو...

نجمه ی فروردین 91 ای که به فیدبک گرفتن علاقه مند شده...
...

هیچکی منکر اشتباهات و بعضا کوتاهی ها نیست...منکر کمبود ها و نقایص سیستم نیست...کاش بعضی تماشاگران خارج گود کمی هم عنصر درک کردن رو چاشنی زندگیشون میکردن و جای این حمله های ناجوانمردانه درست و حسابی بهمون فیدبک میدادن...ولی به قول یک دوست، من پزشک باید سنسورهای قوی ای برای دریافت این فیدبک ها داشته باشم به هر زبانی!!!...دوستی که وقتی گریه میکردم بهم گفت نجمه تو میخوای پزشک بشی، تو باید درک کنی!!! پزشک شدن کار آسونی نیست!! بفهم!!!!...

...


فکر میکنم به ماه هایی که گذشت و از یه نجمه ی مرداد 90 ای، نجمه ی فروردین 91 ای رو ساخت...
...

پ.ن : نوروز 91 رو بیشتر با خانواده بودم و عیدیم!!! :) ...نوروز دوست داشتنی ای بود عکس انتظارم...
 
بعد نوشت! :
این پست فرانه رو خیلی دوست داشتم...و آهنگی که گذاشته...دوستت دارم فرانه...امیدوارم آخرین های طرحتم خوب باشه...
[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 11:31 ] [ نجمه ]

نه اینکه مطلبی برای نوشتن نداشته باشم...حس نوشتن نیست...

پ.ن : عیده و کلاه قرمزی و آقای مجری و پسر عمه زا و فامیل دور...عیده و مهمونی رفتن و مهمون داشتن...عیده و آشپزی کردن من! ( داداشم میگه هر کی ندونه و غذاهای تو رو بخوره فکر میکنه یه ۳۰ - ۴۰ سال آشپزی کردی)...نمیدونم به نظرم آشپزی نه سخته و نه نفرت انگیز مثل قبل!!، جذابه و دوست داشتنی و آسون اگه وقت داشته باشی...

امسال یه عیدی گرفتم که میتونم بگم بهترین عیدی عمرم بود...نمیگم چی!!!...شاید یه روزی ازش بنویسم شاید!!!...

جواب کامنت ها رو بعد میدم...

[ دوشنبه 7 فروردین1391 ] [ 21:23 ] [ نجمه ]

7-8 روز پیش مطلبی رو مینوشتم که مطمئنم اگه تموم میشد خیلی هاتون عاشقش میشدین...دو تا دلیل نذاشت تمومش کنم...و نوشته ی نصفه و نیمه رو خیلی سخت میتونم دوباره بهش بپردازم...

ساعت 1 شب بود و خواهرم خواب و نچ نچ و ...و هم اینکه خودم کم آوردم توی نوشتنش...شاید چون از سفری مینوشتم که هنوز اولشه و من میخواستم براش یه پایان بنویسم!!!...شایدم دلم نیومد یک جا بنویسمش و ببوسمش و بذارمش کنار...

این شد که تصمیم گرفتم یک بخش جدید به وبلاگم اضافه کنم با عنوان : My Journey

نمیدونم چطوری پیش خواهد رفت این بخش...اصلا نمیتونم پیش بینی کنم...شاید بتونم یه پازل بسازم...نمیدونم شایدم خیلی صریح حرفمو زدم...حتی نمیدونم هر چند وقت خواهم نوشتش!...

شاید منم بتونم یک مطلب دنباله دار بنویسم کی میدونه؟! :)

[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 23:7 ] [ نجمه ]
نه به ترتیب زمانی...بذارین به ترتیب دوست داشتنم اتفاقای ۹۰ رو بنویسم :

۱. دوست خیلی با ارزشی قریب به ۳ سال بهم توصیه کردن که گریه نکنم و با گریه کاری درست نمیشه...گفتن باید راه حل پیدا کنم جای گریه کردن...و ۹۰ سالی بود که بالاخره در من اثر کرد و با نجمه ی گریه او خداحافظی کردم...دو هفته ای رو که همه رو اذیت کردم با گریه هام رو فاکتور بگیرین

۲. هرچند استارت دوستی ما توی سال ۸۹ زده شد ولی خیلی از لحظات قشنگشو ۹۰ بهم هدیه کرد ولی...۹۰ خیلی هم با این دوستی موافق نبود انگار!!!...طولی نکشید که ازین دوستی فقط های های گریه های من موند!!...گریه هایی که ۸ ماه طول کشید ولی کم و کمتر شد...و امروز با اینکه چیزی از علاقم بهش کم نشده ولی سپردمش دست خدا...روزی نیست که بهش فکر نکنم ولی ترجیح میدم نباشم...مراقب خودت باش دوست خوب من...

۳. گروه چهار نفره مون...من و مونا و هما و حسنا...بعد چند ترم ۹۰ دوباره بهم دوست هایی داد که ارزش دوست داشته شدن رو دارن...دوست هایی که بعد دیدن اون همه چند رنگی آرامش عجیبی بهم دادن

۴. بالینی خوندن ها...کلاس های غدد و سمیولوژی...آمپول زدن ها و آنژیوکت زدن هام روی بادمجون!!...سوفل های قلبی محبوبم...کلا فیزیوپاتولوژی یک که فوق العاده بود...

۵. ریکوردر گذاشتن هام...دوشنبه ها و پنج شنبه ها...سر کلاس های آناتومی اندام دکتر حق.یر...ریکورد هایی که با گوش دادنشون نگاهم به آناتومی عوض شد

۶. همایش آموزش پزشکی...عضو کمیته اجرایی بودن...استرس هایی که از اسفند ۸۹ به خاطرش تحمل کردم...صدام که روز اول همایش به خاطر ۹ ساعت مدام حرف زدن شبیه صدای خروس شده بود...صدای خروسیم که وقتی برای اولین بار دوستی رو دیدم و باهاشون صحبت کردم مردم از خجالت...همایشی که شاید نقش زیادی نداشتم ولی تجربه ی خیلی بزرگی بود برام...رشد کردم با همین اجرایی بودن...از روزهای آمادگی برای همایش بگیر تا سه روزی که بودم و دیدم و شنیدم و ...

۷. مکاتبه با یه شاعر...شاعری که قبل از شناختنشون عاشق یکی از شعر هاشون شدم...یکی از قشنگ ترین لذت های ۹۰ همین مکاتبه بود هرچند کوتاه مدت...آرزوی دیدنشون موند توی دلم...

۸. امتحان علوم پایه...تابستونی که نصفشو توی کتابخونه سپری کردم...علوم پایه ای که هر چند استرس زیادی بهم وارد کرد ولی بزرگم کرد...جمع و جور کردن ۵ ترم توی دو ماه...اونم نه فقط برای یه امتحان که میخواستم پایه ای که یه جاهاییش لنگ میزد رو برای فیزیوپاتولوژی قوی کنم...

۹. عمه شدنــــــــــــــــم...قربون عمه جونم بشم که وقتی میخنده ضعف میکنم...انقدر جیگر شده...

۱۰. یه تصمیم بزرگ گرفتم...تصمیمی که بین خودم و یه دوست و ۹۰ ! میمونه!!!...این یک ماه بهش بی احترامی کردم با گریه هام و کم درس خوندنام و بد شدنام...ولی خب کنار اومدن با تصمیم های بزرگ هم کمی زمان میبره...یکی از دلیل های پررنگ به هم ریختگی این یک ماه اخیر همین تصمیم بود...دکتر آسمونی جونم ممنونم که با چند تا اسمس فقط دوباره آوردیم توی مسیرم...

۱۱. آقاااااااااااااااااااااا یکی از بهترین اتفاقای زندگیم کتاب خوندنم بود...بعد ۵ ترم جزوه خوندن بالاخره یاد گرفتم چجوری رفرنس بخونم و خوندم...

۱۲. و توجه زیادم توی این آخرین لحظه های ۹۰ به حرفه ای شدن...

۱۳. شعار جدید زندگیم که توی ۹۰ بهش رسیدم : دنیا ذاتا!! جای شاد و قشنگی نیست!!!!...و غمگین بودن و ناراحت بودن و گریه کردن توی یه دنیای نا شاد هنر نیست!!...غم و غصه همیشه و برای همه هست...اگه بتونی شاد باشی و شاد کنی هنر کردی دوست من...هرچند نمیشه غم های شخصی رو نادیده گرفت...

۱۴. کلاس های تمدن دکتر ابراهیمی...که ترم پیش یکی از دوستام بهم میگفت خیلی قوی شدی نجمه و منم گفتم چون اندیشه ها و اعتقاداتم داره قوی میشهولی خب...!

۱۵. توی بیمارستان قدم زدن هام...بیمار دیدن هام...بیماری خوندن هام!!...فشاری که این غرق شدنم توی انواع و اقسام بیماری ها بهم وارد کرده بود هرچند فقط تئوری...اشک هایی که ریختم و یک روز تصمیم گرفتم جای اشک ریختن فقط درسمو بخونم که بتونم کمکی باشم...

۱۶. !! آمار و اپیدمیولوژی که این ترم داریم و من برخلاف بقیه خیلی دوسشون دارم...

۱۷. بزرگ شدم، بزرگ...آره نجمه بزرگ شد...قوی تر شد...خندید...درس خوند...قد کشیــــــــــــــــــــد...

ممنونم از همه ی کسایی که توی این قد کشیدن بهم کمک کردن...از ۹۰ میترسیدم...دوسش داشتم...از ۹۱ بیشتر میترسم...دلهره ی عجیبی برای این سال دارم...۳۶۵ روز دیگه این جا رو بخونین، ببینین نجمه ی ۹۱ چطور بوده

یک روز تمام مشغول ساختن حاجی فیروز بودم...برای خودمون و داداشم...من عاشق ساختن کاردستی و اینام، مثل ظرف شستن!!! بهم تمرکز و آرامش میده...اینم عکساشون :

میخواستم توی ادامه ی مطلب بذارم دلم نیومد...این جا داره برف میاد...

سال نو همگی مبارک...امیدوارم ۹۱ هم سال خوبی باشه...

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 13:10 ] [ نجمه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

×شروع همیشه برایم سخت بوده، اما باید شروع کرد...
×باز ادامه بده...
×اين وبلاگ برگرفته از افكار ، احساسات و خاطرات كسي است كه شما مي توانيد سال 1394 او را رسما به عنوان يك پزشك بشناسيد.
امکانات وب